چند روزی میشه که نتوستم مطلبی بنویسم ، آخه اونقدر مشغله ذهنیم زیاد شده که دیگه حال و حوصله ای برام نمونده ، این ها همه از روزهای قبل از انتخابات شروع شد ، نا امنی ، دلهره ها ، تصاویر واقعیتهای اتفاق افتاده ای که چه با چشمهای خودم دیدم چه شنیدم و چه عکسهای دلخراشی که تو این دوماه ندیدم ، اینها همه باعث شدن که منو از فکر کردن به تمام هدفها و برنامه هایی که برای آینده ریخته بودم کمی دور کنه و حتی فکر میکنم که اگه وضع همینطور پیش بره به هیچ کدوم نخواهم رسید ، خلاصه اینکه احساس بدی دارم و همینطور فکر میکنم که تمام زحمات این چند سال سابقه کاریم (شهریور امسال ده ساله میشم) خیلی راحت داره هدر میره و من این رو نمیخوام و نمیخوام بپذیرم ، ولی از طرف دیگه که نگاه میکنم وضعیت کاری هم در هیچ صنفی روال گذشته اش رو نداره ، کار کم شده ، اکثر اداره ها مشکل کسر بودجه دارند ، اکثر شرکتها مجبور به تعدیل نیرو شده اند ، عده زیادی مخصوصا در قشر صعیف جامعه بیکار شده اند ، یا نگران از هستن که بیکار خواهند شد ، واقعا دوست نداشتم در این دوران از بحران زندگی کنم ، کاش میشد همه چیز به روال خودش بگرده تا مردم ماهم بتونن یک روز خوش در زندگیشون داشته باشن ، ولی همه چیز به خواست پروردگار بستگی داره .
در این سال انتخابات با شور و هیجانی خاص برای ما میگذره ، این روزها در همه شهرهای ایران شلوغی و تظاهرات کم و بیش به گوش ما میرسه . من نمیدونم این ۴کاندید بر چه اساسی انتخاب شدند برای کاندیدای ریاست جمهوری دوره دهم . یعنی ما دیگه تو سران مملکتمون مردان بزرگ اندیش و با جسارت و شجاع نداریم . که این ۴ نفر باید سرنوشت مملکتمون رو در دست بگیرند . وقتی که خوب فکر میکنم میبینم واقعا دیگه حتی خمینی ها هم نمیتونند کاری از پیش ببرند و فقط و فقط باید در انتظار مهدی موعود بمانیم و با همین وضعیت کنار بیایم ، البته نباید دست از تلاش برداریم و دست روی دست بگذاریم و حرکتی در جهت بهبود وضعیتمان نکنیم ، نه ، ما باید تا جایی که میتوانیم برای بهتر شدن و راحت زندگی کردن و بدست آوردن آرامش تلاش کنیم و انرژی بگذاریم . امیدوارم و آرزو میکنم وضع از اینی که هست بهتر بشه تا مردم ما هم بتونند در آرامش زندگی کنند و از این فرصتی که خدا در اختیارشون گذاشته نهایت استفاده رو ببرند .
سلام به دوستان خوبم ، میخوام به یک مسابقه دعوتتون کنم ،
لابد شما هم به موزیک ابی که میخونه اگه من خدا بودم ..... گوش کردید ، میخوام از شما بخوام که برام بنویسید اگر شما خدا بودید چه کار میکردید ؟؟؟؟؟؟؟؟
من اگه خدا بودم ...
وقتی نام الرحمن و الرحیم رو زودتر بهم میدادند ، اون زمان که هوا خطایی رو انجام داد و باعث شد که با آدم از بهشت رانده بشند ، همون موقع از این اشتباه هوا میگذشتم و امت و ملتی رو سرکار نمیگذاشتم همه رو فدای یکی نمیکردم ، آخه بقیه چه گناهی کرده بودن که باید تقاص پس میدادند و تو این دنیای بی ارزش با سختی و مشقت و ترس و استرس و ناراحتی زندگی میکردن.
در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو می کنم. خدا پرسید:پس تو می خواهی با من گفت و گو کنی؟من در پاسخش گفتم:اگر وقت دارید.خدا خندید و گفت: وقت من بی نهایت است.
در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟پرسیدم:چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟خدا پاسخ داد:کودکی شان.اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند،عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدت ها ، آرزو می کنند که کودک باشند ... اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند.اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش کرده اند و بنا بر این نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده.
اینکه که آنها به گونه ای زندگی می کنند که گوئی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گوئی هرگز زندگی نکرده اند.دستهای خدا دستانم را گرفت برای مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم به عنوان یک پدر می خواهی کدام درس های زندگی را فرزندانت بیاموزند؟ او گفت: بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد ، همه کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.
بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند ،بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی در دل آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم اما سالها طول می کشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم. بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد ، بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز دارد. بیاموزند که آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند، بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.
بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند، بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند.من با خضوع گفتم: از شما به خاطر این گفت و گو متشکرم آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟ خداوند لبخند زد و گفت : فقط اینکه بدانند من اینجا هستم،همیشه
این مطلب رو یکی از دوستان برام ایمیل کرده بود ، ازش ممنونم ، بسیار زیبا است
سلام ......سلام......سلام
سلام به بهار سلام به شکوفه ها سلام به سبزی درختان و به آسمان همیشه آبی
سلام به همه دوستان خوبم ، آرزو میکنم برای همه که سرنوشتشون به سلامتی و موفقیت رقم خورده باشه ، امیدوارم که این چند روز تعطیلی به همه خوش گذشته باشه ، برای من هم خوب بود یه استراحت کوچکی بود ، شاید برای بعضی ها خنده دار باشه که بگم خیلی وقت بود در طول روز تو خیابونها و پارکها و .... نگشته بودم ،
بهر حال امیدوارم همیشه سبز و پایدار باشید
سلام به دوستان خوبم که به من لطف دارن و گه گاهی موجب خوشحالی من میشن با حضورشون در این کلبه کوچک دل ...........
یکی از دوستان وبلاگ نویس به گفت :
آدم وقتی میاد تووبلاگ تو غصه اش میگیره ، شاید حق با ایشان بوده باشه ، ولی من از این فضا برای همین استفاده میکنم ، من دوست ندارم بشینم و پیش هرکسی از دلتنگیهای دلم ، از نگرانیهای خودم و ... صحبت کنم بعضی ها ظرفیت ندارند و با خودشون میگن عجب آدم ضعیف و غمگینیه ، درصورتیکه در این محیط من میتونم خیلی که نه ولی کمی راحت حداقل کمی از حرفهای دلم رو بنویسم ، صرفا فقط بنویسم تا از دلم بیرون ریخته باشمشون ، و دیگه نگران این نباشم که باعث ناراحتی دیگران شده ام ، و این که بعضی ازدوستان برای من پیغام میگذارن و احساس همدری میکنن ، نظر لطفیه که نسبت به این وبلاگ دارن و از همشون تشکر و عذرخواهی میکنم
تا حالا شده دلتون برای کسانیکه از یشتون رفتن خیلی خیلی تنگ بشه ، یه وقتهایی اونقدر دلم برای بابام تنگ میشه که دلم از بغض میترکه ، بیست روز پیش ششمین سالگرد رفتن اون رو هم پشت سر گذاشتیم ، هر سال ماه رمضان که میاد دلم برعکس همیشه میگیره ، درست نیمه ماه رمضان سال 81(28آبان)بعد از یکسال مریضی در بامداد روز 29آبان وقتی همه فقط برای نیم ساعت به خواب رفته بودیم اون رفت ، هرسال که به این روز نزدیک میشم تمام خاطرات اون روزها جلوی چشمم میان ، چقدر سخت بود خدایا چقدر سخت و باور نکردنی ، هنوز وقتی بغلش کردم و کمی هنوز بدنش گرم بود ، گرمای تنش رو روی صورتم حس میکنم ، ولی چقدر بابام آروم شده بود ، آخه از بچگی خیلی سختی کشیده بود ، یادمه هفته آخر با اون مریضی برای اینکه خرجیمون رو بده کنار دست داداشم کار میکرد تا مزدی که میگیره دسترنج زحمات خودش باشه و محتاج هیچ بنده ای نباشه ،
بابا جونم تو بهتر از هر کسی میدونی که چقدر دلتنگتم ، یادمه اون روزهایی که وقتی از شرکت خسته میامدم و میرفتم یه گوشه آروم بغضم و میشکوندم تو میامدی پیشم میپرسیدی چی شده ؟ چرا ناراحتم ؟ کی بهم حرفی زده ؟ یادمه دلداریم میدادی میگفتی خودم بیشتر کار میکنم تا تو دیگه نری سر کار...............................................................................................................
چشمای خیسم به انگشتام اجازه نمیدن جلوتر برم .
بابایی دوست دارم ،
امروز به سمینار دکتر محمود معظمی بانی باشگاه فرهنگی و هنری مکتب کمال که در کانادا و ایران در رفت و آمد هستن و هر از گاهی برنامه ای جهت بهبود وضعیت درونی یک انسان در تهران برگزار میکنند ، این دومین جلسه ای بود که من شرکت کردم و چیزهای زیادی آموختم ، یکی از توصیه های دکتر این هست که به خودمون احترام بگذاریم و خودمون رو دوست داشته .
(خودت را دوست بدار و کمک کن تا دیگران نیز خود را بیشتر دوست بدارند)
مبحث امروز در این سمینار قاتل خاموش کیست؟
میخوام بدونم که کدام یک از شما میتونید این قاتل رو شناسایی کنید؟![]()
لطفا برام بنویسید ، در مطلب بعد توضیح خواهم داد که قاتل کیه!!!!!!؟؟؟؟؟