|
الهه ناز | ||
|
خورشید و ماه اگه همدیگه رو نداشتن ، آرامش نداشتن ماه زیباییه خودش رو از خورشید داره بخاطر اینکه شبانه روز از خورشید انرژی میگیره.... خورشید آرامشش رو بخاطر محبتی که در حق ماه میکنه داره... حکایت ما آدمها هم همینه... ما آدمها اگه به هم محبت نکنیم ، آرامش نخواهیم داشت.... ما آدمها اگه مورد محبت قرار نگیریم ، آرامش نخواهیم داشت... ما آدمها میتونیم خورشید باشیم و انرژِی و حرارتی که خداوند به ما عطا کرده رو به دیگران انتقال بدیم.... ما آدما میتونیم ماه باشیم، تا از انرژِی که از یه منبعی مثل خورشید دریافت کردیم به دیگران هم ببخشیم.... مثل ستاره ها.. مثل زمین... دیدن اینهمه زیبایی به آدما آرامش میده... پس بیاین زیبا باشیم.. تا از زیبایی ما اطرافیان انرژِی بگیرن.. تا اطرافیان ما به دیگران انرژی مفید انتقال بدن... تا همه بتونیم از تمام زیبایی های درونمون لذت ببریم. [ سهشنبه ٢ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٠۱ ق.ظ ] [ مریم ]
[ شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٤٩ ب.ظ ] [ مریم ]
[ جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٧:۱٧ ب.ظ ] [ مریم ]
خیلی وقته نگاهم با نگاهش یکی نشده دیگه حتی سرش رو بلند نمیکنه به من نگاه کنه اونی که همه کسش بودم .... براش دنیایی بودم دیگه حتی حاضر نیست حضورم رو تحمل کنه ولی دلم هنوز خیلی ازش دورنشده باورش برام سخته کسیکه برام یه دنیابود... عشق بود... زندگی بود... خواستم که دیگه نباشه.... خواستم دنیابرام تموم بشه خواستم عشق برام رویا بشه خواستم زندگی برام جهنم بشه ما مال هم نبودیم.. خدا میخواست تا همو دیگه رو بفهمیم فهمیدیم ولی ................ یکی ازم پرسید عاشقی خوبه!!!؟؟؟ گفتم عاشقی قشنگه ... ولی باید طاقتت زیاد باشه..چون فکر نبودنش زندگیت رو نابود میکنه... باید برای عشقت از دل و جون مایه بذاری... باید تمام دنیاش باشی... باید تمام دنیات باشه...باید بتونی بهش پایبند باشی... اگر شما برای هم باشین [ چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۸:٤٥ ب.ظ ] [ مریم ]
او قصد کرد که اگر بچهدار شود، تا یک ماه سر همه مشتریان را به رایگاناصلاح کند.
بالاخره خدا خواست و او بچهدار شد!
روز اول یک شیرینی فروش وارد مغازه شد. پس از پایان کار، هنگامی که قنادخواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت.
فردای آن روز وقتی آرایشگرخواست مغازهاش را باز کند،
یک جعبه بزرگ شیرینی و یک کارت تبریک و تشکراز طرف قناد دم در بود.
روز دوم یک گل فروش به او مراجعه کرد و هنگامی که خواست حساب کند، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازهاشرا باز کند، یک دسته گل بزرگ و یک کارت تبریک و تشکر از طرف گل فروش دمدر بود.
روز سوم یک مهندس ایرانی به او مراجعه کرد. در پایان آرایشگر ماجرا را بهاو گفت و از گرفتن پول امتناع کرد.
حدس بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازهاش را باز کند، با چهمنظرهای روبرو شد؟ [ سهشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۳۳ ب.ظ ] [ مریم ]
یاددارم ،درغروبی سرد,سرد
می گذشت از توی کوچه
دوره گرد :
دوره گردم ،کهنه قالی می خرم
دست دوم ، جنس عالی میخرم ...
کاسه و ظرف سفالی میخرم
گر نداری ، کوزه خالی میخرم .
اشک در چشمان بابا حلقه بست
ناگهان آهی ...کشید , بغضش شکست .
اول ماه است و نان در سفره نیست
ای خدا شکرت , ولی این زندگیست ؟
بوی نان تازه هوش از ما ربود .
اتفاقآ مادرم هم روزه بود ...
دست خوش نقشش،ترک برداشته
صورتش پر چین و ... لک برداشته ،
س و خ ت م ، دیدم که بابا پیر بود ...
بد تر از آن خواهرم دلگیر بود :
دوره گردم : کهنه قالی میخرم
دست دوم جنس عالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم ...
خواهرم بی روسری بیرون دوید :
آی آقا ...سفره خالی میخرید.
سفره خالی میخرید سفره خالی میخرید سفره خالی میخرید
دریاب ضعیفان را ...
در وقت توانایی
[ دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٦:٥۸ ب.ظ ] [ مریم ]
[ شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٩:۳۸ ب.ظ ] [ مریم ]
[ شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٩:۱٩ ب.ظ ] [ مریم ]
[ یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٩:٥۱ ب.ظ ] [ مریم ]
اگر کسی تو را با تمام مهربانیت دوست نداشت ...
[ یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٦:٥۱ ب.ظ ] [ مریم ]
|
||
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||